یکوقتهایی آدم دلش هیچی نمی خواهد، حتی دلش نمی خواهد بنویسد. مثل الان که دیگر نمی نویسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:56  توسط مرتضي
|
گلو درد هم بد دردی است. وقتی به سختی حرف می زنی. مغز آدم دلش می خواهد از گردن قطع کند این معضل را که راحت بشود. اینجاست که می فهمم مغزم هیچ رشدی نکرده، و نمی فهمد اگر گردن را به خاطر این درد قطع کند، خودش هم نخواهد بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:3  توسط مرتضي
|
امروز صبح ساعاتم را زير پاهايم له كردم، شايد زمان بايستاد. اما هنوز مردم به ساعتشون نگاه مي كنند، و اين زمان مي رود، فراموشي مي آيد، زمان تو ساعت نيست. يك جاي ديگه در جريانه... .
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 19:46  توسط مرتضي
|
به كجا چنين شتابان؟ مرتضي از خودش پرسيد، ندا آمد: هميشه شتاب نكردي و كلاه سرت رفته. و باز مرتضي گفت : پس عمر چي ميشه؟ تو اين همه عجله اون سريع تر ميگذره، حيفه!
نداي مرتضي خاموش ماند و جواب نداد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:4  توسط مرتضي
|
انتظارت را می کشم
تو حتما می آیی
شاید همین فردا بیایی
شاید سالها بعد، اما می دانم تو می آیی
همه امیدم به توست. همه رویاهایم در گرو آمدن توست.
تو می آیی و من می روم. تو زنده می شوی و من می میرم.
ای مرگ! پس کی می آیی؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:51  توسط مرتضي
|
كوچه بعضيا بن بسته. يعني خونشون ته كوچست. اونوقت واسه اينكه به خونشون برسند بايد از جلو خونه مه رد بشند. كاش همه خونشون حاشيه بود تا كسي واسه رسيدن به خونش، به بقيه كار نداشت.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:1  توسط مرتضي
|
مولوي يك كتاب نسبتا معروفي داره كه اسمش هست "مثنوي معنوي"، اما يك كتاب خيلي معروفي اين روزها هست و نويسنده هاش هم كلي معروف هستند اسمش هست "معنوي مثنوي" .كه وجه تسميش اينه كه اينقدر معنويت از سر و بال نويسنده هاش مي باره و همه جا هستند عينهو يك مثنوي ادامه دار شدند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:1  توسط مرتضي
|
کسی هست که میگه نمی میره؟ کسی نبود؟ اگر کسی هست دستشو بلند کنه یا محترمانه خودشو به یک روانشناس نشون بده. خوب حالا که قراره بمیریم بالاخره، چرا احساسات دیگران رو نادیده می گیریم و یا به احساسات دیگران خیانت می کنیم؟ خیانت می کنیم که یه چیزی بهتر گیرمون بیاد. یعنی هی عمر عزیز تر از جان (یا مساوی با ارزش جان) رو خرج می کنیم تا بهترین گیرمون بیاد. بعد میافتیم و میمیریم، یک عشق درست و حسابی پیدا نمی کنیم! آقا بستر مرگ خیلی هم دور نیست، قدر خودت و این لحظه و کسی که بهت میگه دوستت دارم رو بدون!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 1:37  توسط مرتضي
|
چند وقتيه سر زبونم افتاده هي ميگم خدايا قوم ظالمين رو لعنت كن. بعد امروز داشتم فكر مي كردم من هيچ ظلمي نكردم؟؟ بعد ديدم چه كاريه؟ خدايا ظالمين رو هدايت كن خوب.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:17  توسط مرتضي
|
به نام ايزد يكتا
سلام،
خوب مي دونيد، ميگن براي تولستوي يك منشي گذاشته بودند تا هر حرفي كه ميزد نوشته بشه، و افكار او درون فكرش بي استفاده نباشه. خوب منم تصميم گرفتم يك منشي براي خودم بگيرم. حالا چرا خانوم؟ بخاطر اين كه خانوما بيشتر به حرفها و احساس ها و ... گوش ميدن و اين باعث ميشه آدم راحت تر همه فكرشو تو لحظه بيان كنه. خوب منم ديدم منشي خانوم ارجحيت داره. اين بلاگ شايد هر دقيقه بارگذاري بشه،شايد هر ۱ ماه. بستگي داره كي به كي فكرم بياد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:41  توسط مرتضي
|